تبليغاتX
اناورین

اناورین

پیله ی ابریشم

گلوی باران گرفته است

وای بر ابرهای سیاه!

احساس ، روی رف ، قندیل بسته است .

قاب وارونه آویزان است.رویش سکوت حک کرده اند.

جاده ها دور دست هستند و مردمان، دور مانده اند آه پایان زندگی ...

دستهای زمان روی سرها مسقف است  بی شک اوج بی اوج.

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت0:7توسط مرد غم | |

پشت میزهای مقام ، قلمهای تیزشان را بر کاغذهای روان می فشارند. جملات موزون ، امضای سخت پای برگه ، سرنوشت تو را سیاه می کند .

بی وقفه دارهای بافته ی دوران کودکیم را که بارها بر گردن لاغرم آشنا شده بود بر سقف نمور زیر زمین خانه آویزان می کنم .

دارهای پوسیده ، تار بسته است.

باید اندام لاغر مرا تحمل کند.

چشمهای پف آلودم  گاه پشت درهای جلسات خواب می  رود.

گونه های سرخ بلورین ، قهقهه های مستانه ، غرورهای کاذب و گاه گاه تبسم تمسخر آمیزشان بهترین روزهای زندگیم را تباه می کند.

کدام آینده ؟ کدام سرنوشت؟

چهار پایه ی چوبی لق ، زیر پایم می لغزد. طناب ، دور گردن لاغرم چفت می شود.

مادر مهربانم

مرا ببخش

نامه ای برایت نوشته ام

توی دستمالی

زیر درخت آلبالو...

چهار پایه زیر پاهای لاغر لرزانم خالی می شود .

تولد من نزدیک است.

سقوط می کنم .

طناب پاره میشود .  و باز هم زندگی ...

+نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت18:31توسط مرد غم | |

بوی لطیف عطر دستانت مرا خواب میکند.

بستر بی پدریم وحشتناک است

پشت دیوارهای کاه گلی شهر

مردی نشسته است

مرا هر شب دوست دارد

همیشه موهای سرم را نوازش میکند

او آرام آرام می آید

نور دارد

خرما دارد

نان دارد

کوله پشتی دارد

نقاب دارد

بامن گریه میکند

با من آرام میگیرد

شبها نور می آمد سراغم

اما...

آفتاب زندگیم، امشب طلوع میکند؟

 

من میدانم

نور غروب کرده است.

 

به عشق مولا علی

براتون نوشتم

هر چند مختصر...

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت22:7توسط مرد غم | |

 

 

سایه ها در پشت شیشه جفت می شود.

 کنار درهای انتظار، شهوت موج می زند.

ساعتهای خوابیده ی تک زمان

پشت دستهای ضعیف می لغزد.

سگهای هار و آلوده 

 خاک مرطوب شهر را بو می کنند.

عقربها از لانه های مرطوبشان سرک می کشند.

گربه های بد مست زیر اتومبیلهای مدرن جفت می شوند.

زنان یائسه ی شهر هنوز باکره اند.

دختران دم بخت روی پاشنه ی انتظار می ترشند.

صدای پای پسران کریستالی به گوش می رسد.

کرمهای بد ترکیب می لولند توی وجودشان.

بالای طاقچه تارهای گسسته آویزان است.

سنتورها تار عنکبوت بسته اند.

مطربان شهر به گاراج زده اند.

اینجا زندگی تاراج می شود.

صدای قل قل قلیانهای میوه ای در پارکهای شهر را می شنوید؟

دیشهای ماهواره به اوج می روند،

اتومبیلهای شهر دیش دیش می کنند...

گردنهای بلورین دختران پیداست، اوج شهوت، رقص و مستی 

 پارتی خانگی ، قرصهای آنچنانی،

سال نو آوری و شکوفایی! پسران آماده به خدمت...

و اینجا آسمان هنوز آبی است.

 دوستان عزیز :امتحاناتم شروع شده .دعام کنید.

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت22:11توسط مرد غم | |

عنکبوتی آرام و خشن زوایای ذهن مرا می تند

مرکز افکارم خوراک عنکبوت می شود!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت0:16توسط مرد غم | |

افکارم در بستر بیماری است ، دارم فلج می شوم

بیمارستان روانی  ، زیر زمین ، اطاق شماره ... تخت شماره ؟

ن د ا خط تیره ع

میخواهم تو پرستارم شوی ، با لباس سفید ، موهای پر کلاغی ، با وقار

قدی کشیده ، آرام کنارم بنشین ، من خوب می شوم؟

سرم عشق تزریق کن...

دیوان شعر را از کنار داروهایم بردار، برایم فصلی سرد از فروغ بخوان ...

گله دارم ...

دعایم کن ، پوست دستانم لطیف است ، رگهایم داردباد می کند

یواش آخ یواش

موهای لختم ژولیده است، قدم را بر انداز کن ، دارم به انتهای زوال میرسم.

دلم تنگ شده ...

یادت هست زیر باران گریه می کردم پشت پنجره گیتار میزدی...

اینجا دیگر بلدرچین نمی خواند  ...تو نمی خندی...

برسرم دست میکشی؟به نوازشت نیاز مبرم دارم ...

ویلچرم را هل بده ،مراببر به محوطه زیبایی ...پیش گلهای رز زردو سرخ

می خواهم زندگی را دود کنم...

هیچ وقت دیواری نداشتم، می دانستی؟ میشود فقط امشب به دیوارت تکیه دهم؟ فقط همین امشب، فقط یک شب

پشت سرم بازار موهومات است ، وهمیات حراج میشود مقابل چشمانم...

شماره اطاقم را گم کرده ام!

مرا به زندگیم بر گردان

اینجا رنگ آسمان آلوده است

برنگرد پیشم بمان

سرنگون خواهم شد.

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت0:15توسط مرد غم | |

غزل را میچلانم در دستان گره کرده ام ،آهنگ  نازنین غزل ،  مهلت فریاد می خواهد، دستانم خسته است ، می لرزد ، بی تاب می شود ، نبضم را بگیر ،

دارد سردم می شود.

 

 

 کافکا من از نسل گروه محکومینم ، با طعنه های رنگین ،  پشت مرا خال کوفته اند ، میدانی ؟

 

 

اینجاتمام باکره های شهر را می لیسند ، یک دکمه فاصله دارد ، می دزدند

 بکارت را ...

 

باد می وزد رگهایم باد می کند از هیجان ، از خطر احتمالی سقوط افکارم در دایره ی پستانهایت

 

قّدم نمی رسد به دیوار کاه گلی زندگیت !بامدادان نزدیک است ...

 

 

کاکتوس خاردار پاهای لاغر برهنه ام را می خراشد به دیوار پنجه می کشم ، زانوهایم زخم می شود ، آویزان می شوم

 

بازوهای ملخیم ناتوان است .دستانم می لرزد، دارم افت می کنم ، راست میگفتی فروغ << کدام قله کدام اوج >>

 

ببین چگونه سقوط کرده ام !  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت18:11توسط مرد غم | |

آمدم نبودی ، ستاره بود ، آینه بود ، ماه لاغر شده بود از حجم آسمان می ترسیدم ، مدام بر سر زندگی داد می زدم شوخی حوصله اش سر رفته بود ، اما تو نیامدی...

 

به کدام دیوار تکیه داده ای ؟

 

سایه ات را می دزدم ، کنارم می نشانم ، آینه می آورم ، آب می زنم به دیوار کاه گلی زندگیت .

 

قدم می زنم ، کنار سایه ی دیوار می ایستم به مترسکها خوش آمد می گویم .

 

دستانت ملایم است ، ناخنهایت بلند و لاک اناری است.

 

می خواهم تو را تجربه کنم ، ببوسمت ، بنوازمت.

 

سیاهی از پشت پنجره دارد هجوم می آورد .

 

فریاد می زنم ، آویزان می شوم ، سینه خیز می شوم اما تو محو خواهی شد .

 

کولی فاحشه مرا بر انداز می کند ، مرا می فهمد ، فلسفه را پیموده است!

 

زن کولی می چرخد ، می رقصد ، دایره می زند ، دور می زند .

 

دایره از ضرب مستی پوست خواهد انداخت .

 

کارم به بد مستی کشیده است ، امشب چشمان هرزم کار دستم می دهد .

 

کل می زند ، می رقصد ، می لرزاند  . دلم گریپ فروت می خواهد .

 

صدای ضرب تند می شود ، دورم می چرخد ، سرم گیج می رود .

 

هم آغوشی ... کولی فاحشه ؟ !

 

صدای ضرب خاموش است . هیس ...هیس...

 

مرا آلود.

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت19:40توسط مرد غم | |

بنویس دلت برایم نمی سوزد ، شاید خمار لحظه ی جریان عشق  از سمت سایه های سرد دستانت باشم.

 

چادر مشکیت را سر می کنی دستانم می لرزد .

 

قدم بردار محکم ،  سایه ام می لرزد ، دارم افت می کنم ، نمی بینی؟

 

سطر نوشته هایت را خواندم، خاموش خواهم شد .

 

زندگی من هجوم خنده های بی عاطفه است ، می فهمی ؟

 

حجابت ذوزنقه می شود ، مساحتش = حاصلضرب نگاه خمارم در تنفر چشمانت .

 

اوقات خیامیم شراب می خواهد ، تو را می خواهد  ، اما تو ...

 

از گذر زمان رد می شوم ، از عطار می گذرم ...

نیروانامی خواهم قسم به بودا بگو رهایم کنند رها...

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت22:33توسط مرد غم | |

 

آسمان ابری است امشب ، دل من هم .

روی پشت بام خانه نشسته ام ، ستاره می شمارم ، گوشواره می شمارم.

کاغذ پاره هایم پخش و پلا شده است .

باد می وزد ، ای کاش مرا ببرد هر جا که دلش می خواهد .

دیگر با من حرف نمی زنی ؟ شعر نمی خوانی ؟

تو مرا شاعر کرده ای !

یادت هست گفته بودم دارد سردم می شود ؟

دلم دلت را می خواهد .

لطفا بغلم کن.

صدای سطر نوشته هایت می آید . هیس ! دارم می شنوم ...

از کنارم می روی ، گونه هایم سرخ می شود ، خاموش خواهم شد ...

 نمودار عشقم را روی قلبت خواهم کشید .

دارد روز به روز صعود می کند ، نمی بینی ؟

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت20:36توسط مرد غم | |

بند کفشهایم را محکم می کنم ، انگشتر عقیق را در انگشتانم جابه چا ،

 

به راه می افتم ، باد  می زند ، دارد طوفان می شود ، به خاطر خاطرات گذشته ادامه می دهم

 

مسیر تنگ و تاریکی است ، باد بد جوری مرا اذیت می کند .

 

برجستگی هایم پیداست ، میخواهم بدوم ، هر جه باداباد.

 

از دور یک نارنجی می دود !

 

باران میبارد تند تند.

 

موهایم خیس خیس است.

 .یادت هست زیر چتر آواز می خواندیم پشت پنجره برایم گیتار می زدی؟

 

بلدرجین که می خواند به من می خندیدی!

 

زیر باران گریه می کنم ولی تو نمی بینی .

 

نفسم بند آمده مثل باران !

 

ناودان خانه ، چک چک می کند.

 

گربه ها سرک می کشند ، آدم ها هم .

 

مرد نارنجی با جاروی بلند ،  ماهور می خواند ،

 

آسمان صاف صاف ، مثل دل من و تو .

 

کبریت نم کشیده است ، تمام چوبهای کبریت هدر رفت ،

 

این آخرین چوب است ، به عشق تو روشن خواهد شد .

 

جرقه ای زد یواش یواش شعله ور شد حالا یک پک کافی است.

 

چادر از سرم افتاد

روسری ام را باز می کنم

میخواهم مرا خوب ببینی .

 

گم می شوم تا خود صبح .

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت17:28توسط مرد غم | |

شوق یک بار دیگر می آید سراغم ؟

 

بازی عجیبی بر من حاکم است .لبم ترک برداشته است !

 

دیگر نمی توانم تخمه بشکنم نمکش لبم را اذیت می کند .

 

دارم 25ساله می شوم .

 

نم نم دارم خمار می شوم ...

 

امشب تا صبح فقط می خواهم از پری بنویسم

 

دستانم جوهری شده است ، مشکی مشکی !

 

کاش نقاشی بلد بودم ، نه ... بگذار توی حال خودم باشم

 

نوشته هایم پر از خاکستر سیگار است .

 

اول جملاتم از پری آغاز وآخرش به پری ختم می شود .

 

وسط جملاتم با پری پرواز می کنم .

 

و بعد با هم روی کاغذ فرود می آییم .

 

پلیکا ن تمام است باید از جای بلند شوم آرنجم از بسکه نوشتم  درد می کند .

 

دیگر بس است .

 

فردا ، منتظر من است .

 

باید بخوابم . کاش بودی برایم لا لا یی می خواندی

 

لا لا لا لا لا لا یی

 

پری جونم کجایی؟

 

باز دارم دیوانه می شوم .

 

سوت قطار اعصابم را خورد می کند ای لعنت به ...

 

فعلا شب به خیر.

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت23:57توسط مرد غم | |

سلام

 

سوت می کشم ، سوت، حرکات لبم را نمی بینی؟

 

امشب پرسه ام را در خیابان های آن ور شهر نمی بینی

 

حق داری آخر .

 

امشب دستها پر پر از میوه و آجیل است

 

مردم عید را به جشن نشسته اند راستی تو چطور ؟

 

امشب بسیار خراباتیم . پاکت سیگارم مچاله شده ، و به من هشدار می دهد

 

به راه می افتم دکه ای از دور پیداست یک لامپ روشن است .خیالاتی ترین بشر ،  امشب من خواهم بود .

 

 

پری من امشب دارد چه می کند ؟

 

کاش قاصدک در دستانم بود .

 

محاسنم را دست می کشم ، بلندی از حد گذشته ، دارم درویش می شوم.

 

آی پیرمرد در را نبند

 

یک پاکت سیگار می خواهم

 

به راه می افتم. کبریت ممتاز تبریز یادش به خیر ، دیگر نیست .

 

بچه که بودم عاشق این کبریت بودم اما همیشه می گفتم چرا بی خطر است ؟

 

اما حالا می دانم چرا .

 

یک پک کف آلود به سیگار می زنم

 

حالم جا آمده است .

 

پریم تو چی ؟ تو هم مثل کبریت شعله وری و بعد از لحظه ای خاموش می شوی

 

و بعد من از آتش تو می سوزم و تمام می شوم ؟

 

 

پریم دیگر هلاک خواهم شد ، دارد سرم گیج می رود

 

تا خانه راهی نیست ، فقط یک سیگار فاصله دارد ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت22:8توسط مرد غم | |

دلم آه تند غربت را جار می کشد ، شبها بیدار می مانم

اما دست

پیامی از آن که می خواهم به دریچه ی قلبم تلنگر نمی زند .

 

شب ها می مانم چشمانم به آن سوی انگشت نمای انسان های به ظاهر عاشق زل می زند

 

و دلم باز شور می زند می خواستم برای لحظه ای صدایت کنم

 

وقتی به پایین نگاه می کنم یاد قصه ای می افتم که سراسرکلک بازی عشق است!

 

 

سرم را بالا می گیرم ولی نمی فهمم در آن قصه آن پری ناز خوش صحبت به که عاشق است

 

یا به چند نفر !!!

 

تعجب می کنی ؟

 

اندکی تخمه ته جیبم مانده است می شکنم صدای چک چک آب اشپز خانه امانم را بریده است

 

ولی توان از جای بر خاستن ندارم.

 

امشب ،  بازی چهار شنبه سوری من و سیگار و  کبریت دیدنی است.

 

دستم به گرمی سیگار عادت دارد هی با خودم فکر می کنم ...

 

موهای صورتم خیلی بلند شده ... بزنم ، نزنم ، مرتب کنم ،بالا و پایینش را تیغ بیندازم ؟

 

یا همه را با هم شش تیغه کنم ؟

 

اما تو می گویی چگونه او را بفریبم اگر می خواهی من حاضرم تا ابد انگشت نمای مردم باشم اما به من بگو ؟

 

 

 

فقط بگو

 

منتظر نظر گرم توام.

 

 

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت20:27توسط مرد غم | |

پایین شهر

توی   کوچه پس کوچه های پایین شهرصدای گریه ی کودکانی را شنیدم که در کوچه ها پرسه می زدند         

یکیشان مو   ، وز وزی ، ضعیف و لاغر  ، کش شلوارش کوتاه و درز باسنش پیدا بود. بعدی   ،     دمپایی تا به تا ،  شلوار گرم کن زرد رنگ که معلوم بود مال داداش بزرگترش بوده    ،    مادر سلیقه به خرج داده و کوتاه کرد،

***

 

یکی دیگه  کوچولو و شیطون ، آب دماغش تا دهانش می رسید و بعد با لا می کشید و وقتی می دوید نفس نفس می زد

 

و با  آب دماغش بادکنک می ساخت.

جلوتر رفتم زنی چاق نوزادی به بغل داشت و چادر خال خالیش را به کمر بسته بود وقتی راه می رفت  باسنش   ، یک دو  ،یک دو می کرد.

درب خانه ای با زبود پیرزنی را دیدم  توی ایوان نشسته بود

 

****

 

 

 

با فتنی می بافت صدایم کرد رفتم توی ایوان نشستم.

سلام کردم سرش پایین بود و مشغول بود تا سرش را بالا آورد و جواب داد   ،  دیدم دماغش را خوره    زده است.

 

حالم یه دفعه بد شد ولی خودم را کنترل کردم

سماور زغالی    کنارش بود   یک فنجان چای داغ  برایم ریخت .

قندان استیل را کنارم گذاشت ونخها را با  میل یکی پس از دیگری قلاب می کرد

چند لحظه ای گذشت آروغی زد و گفت بخور ننه سرد میشه

چشمم را بستم به زور خوردم

بدنش خیلی بو می داد

یک کمی ازش فاصله گرفتم

گفتم چی می بافی گفت دارم جوراب می بافم دم غروبها سر چهار راه بساط پهن می کنم .

آخه آقا تقی کرایه خونه رو برده بالا

پاهام یاری نمی کنه اما چه کنم ننه ، کس و کاری ندارم .

دلم خیلی گرفت پیر زن با محبتی بود ،  خدا حافظی کردم و به راه افتادم .

 

 

****

در راه پیر مردی را دیدم که پاهایش می لرزید   ،  زمین لیز بود سر خورد به زمین افتاد

دستانش را  گرفتم و از جا بلنش کردم دندان مصنوعیش افتاده بود

عینک ته استکانیش را جا به جا کرد ودندان مصنوعیش را با لبه ی کتش تمیز کرد و توی دهانش جاسازی کرد.

توی بازار حراجیها رفتم غوغایی بود یکی ضبط می فروخت ،  دیگری کفش ، یکی دیگه میمون دست گرفته بود

و از سر و کولش بالا می رفت ...

 

****

جلوتر رفتم زن جوانی را دیدم که یک کیلو پای مرغ خریده بود .

توی پیچ بعدی نان خشکی با قاپان    ،  جای ریکا و دمپایی پاره می کشید.

از میدان که رد شدم به گذری بر خوردم ، پرنده می فروختند.

تعدادی کفتر باز دور هم نشسته بودند مدام به نوک کبوتر نگاه می کردند .

و بعضیها پسش را  فوت می کردند

همه یقه باز    ، با کمربند نخی ، باسن صاف ، و سیگار 57 به لب .

رفتم در خانه ی یک خانمی ، شاکی داشت باید او را به کلانتری می بردم ، معتاد بود قبلا پرونده داشت

درب خانه را زدم بیرون آمد حکم جلبش را نشان دادم

ولی هر کار کردم همراهم نیامد

به زور دستم را گرفت و مرا داخل خانه کشید آخه قسمم داده بود .

اول ترسیدم  ،  مرا توی دالان خانه برد برق را روشن کرد .

دیدم یه دختر فلج داره ،  سیاه بود  ،  چشماشم یه جوری ترسنا ک بود .

رها کردم و

 

به راه افتادم و دست خالی به کلانتری رسیدم .

 

 

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت20:46توسط مرد غم | |

منتظر ماند و پا به پا شد ، اما  آیدا نیامد و امید با نا امیدی به طرف زیر زمین خانه روانه شد

 

آنجایی که تمام افکارش برای آیدا می مرد.

 

بخیه ی جورابش باز شده بود و به نخ و سوزن التماس میکرد.

 

انگشتانش داخل شماره گیر تلفن رفت و شماره ی آیدا را چرخاند اما کسی گوشی را بر نداشت ...

 

سیگار پین پایه بلند امشب همدم امید است ودودش را مدام حلقه ای می کند.

 

گل رز را توی بطری آب گذاشت و یک حبه قند هم داخل آن و با خود مدام فکر می کند که نکند

 

مرا دوست ندارد و همه ی این حرفها سرکاری بوده است .

 

***

بعد آخرین پک را به  سیگار می زند و پنبه ی سیگار را   توی جا سیگاری فشار می دهد.

 

با نگاه امید گردن گل کج می شود و روی بطری آب ولو می شود.

 

باز با همان صدای همیشگی از خواب می پرد ساعت مچی هنوز بر دستش آویزان است و عدد

 

یازده و چهل و پنج دقیقه را نشان می دهد.

 

نیم ساعت دیگر یعنی پشت در دبیرستان دخترانه رفتن و آیدا را نگاه کردن.آیدا همانی که آهسته و

 

 با وقار  قدم بر میدارد و زیر چشمی همه جا را در نظر می گیرد...

 

***

با ز با همان تیپ پوشش به راه می افتد و همان جا منتظر می ماند ، اما امروز دوستش تنها از مدرسه خارج شد

 

امید با تعجب نگاه کرد و یواش یواش جلو رفت و به دوست آیدا گفت ببخشید که مزاحمتون شدم

 

قصد اذیت ندارم فقط می خوام بدونم آیدا کجاست آخه من امیدم

 

دیروز با من قرار داشت ولی نیومد سر قرار !

 

ادامه دارد

 

لطفا نظر فراموش نشه

مرسی

 

+نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت22:23توسط مرد غم | |

جوان عاشق شده بود و در آرزوی  هزاران بوسه ی طلایی با  گلهای رز زرد و قرمز بود.

صدای لرزش دستانش ، گودی چشمانش ، خمیازه ی دهانش ، بی خوابی بلندی را حکایت میکرد.

در کوچه پس کوچه های پایین شهر زیر زمین نمناک خانه ، محل خواب روزهای شب زنده داری است.

فقط صدای نان خشکی در وسط روز چرت بلندش را پاره می کند .

کبریت نم کشیده باز هم یاری کرد

سرانجام سیگار شکسته ی سر هم شده، شعله ور شد

آخرین پک سیگار افکارش را گسست.

 چای پر رنگ ته قوری با دو حبه قند صدای دو رگه اش را باز کرد

و جوان به راه افتاد...

قد کوتاه ، گندمی ، با موهای لخت مشکی آشفته ، بر سر قرار می رود

شلوار تنگ چسبانش به زور اجازه ی ورود دستانش را  به جیب می دهد.

خب خدارو شکر، اندازه ی یک شاخه گل رز و یک بسته سیگار پول دارد

کمربندش را تنظیم می کند ونگاهش مدام به ساعت مچی دستش هست...

ادامه دارد...تابعد

 

 

+نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت21:3توسط مرد غم | |

دستان پینه بسته ام حکایت گریه  کودکانیست که کفش کتانی برای بازی کردن ندارند و بابایشان شبها دستانش را برای کار فردا چرب می کند .

سرکارگر باز فریاد بر سر بابا میزند

حیف نون ، یالا

همان نانی که مرا سیر  میکند وصبح ها با فریاد و گریه روانه ی مدرسه می شوم

امروز بارانی است کل حواسم به سوراخ دندان نمای کفشم است

بزاق دهان کفشم  جاری شده است

معلم زیر چشمی به صحنه نگاه می کند

بیچاره دلش می سوزد حتما در دفتر مدرسه مطرح می کند .

وقتی می آیم به خانه کفشهایم را قایم می کنم بیچاره بابا نبیند غصه می خورد

صدای لوس بچه های کوچه که می گویند ورجن چنده ...

آره بابای من هم آخرین ورجن فقر است...تا بعد

 

 


 

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت21:36توسط مرد غم | |

همه دوستان سلام

این کلمات یعنی درد و دل

بی کاری

بی پولی

فقر

جهیزیه

بیماری

بیزاری

بی معرفتی

و .........................................................

دلشوره ی عشق

دلواپسی

دل نگرانی

دل خوشی الکی

دل داده

و.........................................................

با این کلمات یه دنیا می شه درد و دل کرد.منتظرم

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت16:7توسط مرد غم | |

می خوام همه ی دوستان در این محل مجازی منو کمک کنن تا بتونم هر کی دوست داشت با هم گریه کنیم ..... بخندیم ....... بنویسیم...........و...............هرکی می خواد کمکم کنه بیاد تو نظر بده.

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت23:2توسط مرد غم | |